شهاب الدين احمد سمعانى

435

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

نهاده‌اى بردار ، تا رسيده‌اى روى باز پس نه ؛ اين چيست ؟ اين سنّتى است كه ما نهاده‌ايم كه گاه فراق آيد چون كوه كه وى را روان نبود ، و گاه وصال آيد چون باد كه وى را هيچ مقام نبود . شعر عهدى بهم و رداء الوصل يشملنا * و اللّيل اطوله كاللّمح بالبصر فالآن ليلى مذ غابوا فديتهم * ليل الضّرير و صبحى غير منتظر آخر ابيت اللّيل اسهره 27 * و اشكوه و اشكره و ليل الصّبّ اطوله * على الحبّ اقصره كثير الذنب إلّا أن * فرط المعشوق يغفره و كاتم حبّه الواشين * و العبرات تطهره 28 چون ببردند بسيارى وسايط در ميان آوردند ، نخست براق ، پس معراج ، پس رفرف ، آنگه پرّ جبرئيل ، آنگه غيب پاك 29 . در راه انبيا را بديد ، چون بازآمد هيجانه معراج بود ، نه رفرف ، نه ديدار انبيا ، نه حديث بيت المقدس ، نه سخن آسمان و زمين . آرى چون مرد پيش سلطان در خواهد شد او را به حاجت‌گاه‌ها بازدارند ؛ زيرا كه قصد حضرت دارد ، امّا چون سلطان را ديد و بيرون آمد به هيچ حاجت‌گاهش باز ندارند . بلى موسى را در باز آمدن ديد ، ليكن آن نه نمودن موسى بود به وى ، آن نمودن وى بود به موسى . آن نمودن چه بود ؟ نمكى بود بر داغ لَنْ تَرانِي مىپاشيدند تا سرّ آن تعزّز آشكارا گردد . با بسيارى وسايط ببردند و بىهيچ واسطه باز آوردند ؛ زيرا كه فراق چون آيد به‌يك‌بار آيد ، وصال كه آيد با بسيارى وسايط آيد . يعقوب را چون به بلاى يوسف مبتلا كردند به يك بار كه كردند گفتند : پسرت را گرگ هلاك كرد ، چون روزگار مساعدت كرد و بخت معاونت نمود ، جد و هبوب باد دولت و مواصلت وصال مقدّمهء خود بفرستاد ، نخست كه شنيد بوى شنيد ، پس پيرهن ديد ، پس خبرى يافت ، پس گفتند : اى پير بزرگ ، و اى عزيز عصر ! بر خركى ضعيف نشين و چندين فرسنگ پيش گير و به مصر رو ؛ و اى يوسف جوان تو با صد هزار آلت و عدّت در خانهء خود بنشين كه نسب راه عاشقى به پسرى و پدرى ننگرد . عشق هر كجا كه رسد تيغ مىگذارد ، نه پسر نگرد ، نه به پدر . آنگه آن پير غريب مىآمد بر خركى نشسته ، / a 146 / مشتى اطفال در پيش كرده . اى يوسف تو اكنون برخيز و لشگر بياراى ، هفتاد حاجب